تبليغاتX
خال ٍخالی
تمام شبش ُ تو دفتر کارت

منتظر میشینه

تا

 سپیده.

بالاخره

با ساعتی که تو سرت زنگ میزنه

سپیده ی فردا هم می رسه

بازم دیر می رسی وُ

بازم اون رفته

پشت میزش میشینی وُ

به خودت میگی:

((بوی سیگاری که اتاق ُ برداشته

از دیشبش نیست

از دیروز من ِ))

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 20:52 توسط جواد رحمانی |

امروز

یا فردا

چه فرقي مي كنه!

ديروز

دم يه پنجره

نزديك برج" بيگ بن"

نگاهت ُ انداختي روي آسفالت

وقتي كه بارون از شلال موهات

چكه مي كرد دور دونه هاي اشك كه گم بود

همون موقع داشتي

توي يه آينه آنتيك اسپَنيش

تو "كيپ تاون"

قسم مي خوردي كه اولين مرد بالاي صدو هشتاد سانتيي ِ سفيدپوستي رو كه تو خيابون ديدي

مستقيم بري طرفش

كي باور مي كنه !

مگه فرقي هم مي كنه؟

فردا نه

پس فردا

شايد تو تاریکیهای شب ِ بندر ِ"شانگهاي"

شايدم تو جنده خونه اي

                             تو "خارطوم"

ناراحت نشو!...

بلكه تو خواب اون نجيب زاده ي ِ سويسي

بالاخره به دامم مي افتي وُ

آزاد ميشي.

+ نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 21:49 توسط جواد رحمانی |

چه باشم

چه نباشم

چای سرد می شود

چیزی که می ترساندم

حرارتی ست که بر استکان می لرزد و می خواهد بماند

اگر این مردان

همینطور

به خواب خود بخوابند

ومن روی این صندلی کنار پنجره

سر در آفتاب بمانم

ممکن است تبخیر شوم

حتمن تبخیر می شوم !

پس چیزی که می ماند خیلی کمتر از چیزی نیست

نه!

این درست نیست

باید بی پرده تر حرف بزنم

حرفها شکننده اند

ومن

 بند بند.

+ نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت 17:39 توسط جواد رحمانی |

بهار و تابستون ُ صبر کردم

تا پوتینی که خیلی به پام میومد

به پاییز برسه

با برگ برگای پاییز

 خشکیده

             خشکیده

زمستونم از راه رسید

جاپاهای ِ توی ِ برفم اومدن

که همین نزدیکیا

یه جایی جلو پام گم می شدن

اون دور دورا

 حالا دیگه میدونم

خوب می دونم 

پشت آلبالوا وگیلاسا

یه نفر همیشه منتظرمه

با پوتینایی که دیگه با پاهاش نمیان

به جاهایی که دیگه اصلن نمی بینم

+ نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 16:5 توسط جواد رحمانی |

این هم می توانی باشی:

بایستی کنارفنزهایی که حیات تو را از حیاط کارگاه جدا می کنند

سنگینی ات را

بیندازی روی تخت سینه ات

بر دستهایی که

بالای عصایت بیقرار تر می شوند

نگاهت را بدزدی از سر مهندسها

که یاد کسانی می اندازیشان

که ترجیح می دهند فراموش کنند

وهنوز برج بالاتر از عصایت نرفته

(نه با خودت

با آن غریبه که همیشه همراهت هست

و هیچ وقت روی خوشی نداشته ای که نشانش بدهی)

بگویی :((امشبم ...اینجا)) 

 

+ نوشته شده در جمعه 13 مهر1386ساعت 10:29 توسط جواد رحمانی |

همه باهم ...

بکشید!

....

حواست باشه خیلی جلو نیفتی!

انقدی که ما جلو کشیدیم

نترس

دیگه چیزی جلودارمون نیست

پشت سرمونم که دیگه چیزی نمونده

تا براش عقب بیفتیم

توپامون ُ گفتیم

عقب سپاه بیارن

بلکه هدفمون ُ انقدر دور بشنویم

که خواب خودش بیاد وُ ما رو با خودش ببره.

+ نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت 20:4 توسط جواد رحمانی |

تو رو خنده انداختم

خودم ُ از پا :

از بس که شکلکش شدم.

راهی پیشم نبود

تو رو پیش انداختم

گم شدی:

ازبس که عین خودش بودی

خنده هات اما

هنوز تو گوشم بود

فهمیدم رامُ درست میرم 

حالا دیگه

هم از خنده افتادم

هم از خودم.

+ نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت 16:55 توسط جواد رحمانی |

حالا که نه

بازم زود ِ یادت بیاد

روزی رو که

اون خیابون بلندُ

ظل آفتاب

تا تهش رفتی  وُ

شب که خونه رسید باتو

خستگی هات رو شونه های ِ زنت نشست

تو وُ زیرسیگاری ِ مرده ریگ ِ بابا بزرگ

رو ایوون.

به خدا ماه پشت ابرم دید

بازم یه بار به خودت نگفتی:

امروز

امروز

امروز...

+ نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت 10:52 توسط جواد رحمانی |

همیشه

وقتی می رسه که دیگه وقت رفتنه

 

دیگه وقت فکر کردن ندارم:

که چی یارو از یاد بردم

چی یارو باید به یاد بیارم

که باید بهش بگم

یادش باشه

این این ِ وُ

این

همین

نیست.

میگه :((فراموشش کن )) وُ

من

فراموشش میشم.

+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 10:44 توسط جواد رحمانی |

من این مرد وُ

بین ِ این همه جمعیت

فقط از راه دور میشناسم :

از راه دوری اومدم

                       من

از دورترین پیچها

پس ِهمه ی ِ غروبها

ممکن نیست برگردم:

آمدنی ام من

راهی برایم باز کن.

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 18:33 توسط جواد رحمانی |