در سكوت كسي نشسته
خسته
و مدام.
ديوانه
ديوانه مي شوم وقتي كه در مي زني
ومرا مرده مي بيني.
سلامي مي دهد مسافري در دوردست
يك مرد
يك مرد ِ بي چهره
كه از صداها آويزان است
بردار دستت را از روي آفتاب
بگذار يك كم
بتابد اين ابله ِ كنار ِ پنجره كه نور افتاده توي ِصورتش.
مي دود
مي دود
همه ي مناظر را ويران مي كند.
تو يقينن برخاسته از دستهاي ِ مني
رقصيده در برابر ِ من
غلتيده در دامن ِ من
تو يقينن منحط ِ به دستهاي ِ مني.
ديوانه مي شوي وقتي كه در مي زني.
سلامي مي دهي
مسافري در دور دست!
صندلي
هنوز
وقتي كه مي گويم چي كجاست
چيزي كه در چي ست
جاي ديگري ست
چيزي نيست كه اينجا نيست.
جاي ِ من كجاست؟
وقتي كه مي گويند :
((آنجا نيست))
من جاي كجاست؟
وقتي كه مي گويم:
((چيزي نيست كه آنجا نيست
چی چی ست
كه اينجا نيست؟))