با گنجیشکاش
تا میون سنگچینات لونه کنن وُ
یه چندتا جوجه
واسه فرداش.
نمی دونست
یه روز ابرای زندگیش هم روی تو رو ُ می گیرن
هم روی پنجره ی اون طرف بارون ُ
که حالا می خواد از دوتا لتش
دوتا بال خیس درآر ِ واسه دیروز.
دیگه عادتش شده بود
همیشه دشمنُ نزديك مي ديد
اونقدر که همیشه
جای خالیش می ترسوندش
به همه یِ کسایی که می خواستن دوستش بشن
می گفت:
دور تر
یه خورده دیگه
آره
دورتر بایستید
می خوام نزدیک باشم.
اما
عقب که برگردِ
عین ِ موندنتِ
امشب که نه
شاید یه شب ِ دیگه
وقتی جهنم یه جای ِ پرتِ وُ
پیچا
تندتر می پیچه
امیدوار میشی به امید
توفرصتی که بر می گردِ
اونوقت ِکه تو هم مثِ من میخوای بگی
این منم که میخوام به زبون ِ خودم باهات حرف بزنم.