اونی که یادمون داد
ما دو تا
دو دسته ایم
یه دسته هم هستیم
که اصلن اون دوتا رُ حساب نمیاریم.
پس این حبابا ازکجا میان
که هی میخورن به دماغ ِ ما وُ
گُرُمب
گُرُمب
می ترکن....
لامم به کامم ِ
دستمم تو جیبم.
حرف نزدنم از سر بی حرفی ِ
تو هر کاری که بگی
لال که میشم
رادیو تلویزیونم کر میشن
دو روز دیگه که
حسابی سرم سنگین شد
میشم آنتن ِ بالا سر ِ بچه هام
که تازه میخوان به حرف بیان
میشنوی؟
میشه این مشکل ُ حل کرد
بعد که نور مهتابی افتاد تو صورتش
همه اون جای خالی رُ بالا سرش دیدن
سر ِ همین
سرشونُ پایین آوردن
فقط یکی بود که گفت یه اشتباهی شده
اون یکی نبود
- تو هم همونی وُ می بینی که من خیال می کنم!؟...
قالتاق ِ که دستشُ از جیب ِبچه کولی در آوردو گریه کنون روونش کرد وُ خودشم (
زد به چاک
هر دو شون مطمئن شدن:
هر کابوسی
یه روزی تموم میشه.
خودش میاد بالا
نه باغ مظفر می بینه
نه اخبار۲۰:۳۰
دنبال جای خالیش می گردِ
اونقد می گردِ و می گردِ
که گردِ باد همه چی رُ میگیر ِ
اونوقت
فقط تویی که به پایین رفتن فکر می کنی.