وقتی می رسه که دیگه وقت رفتنه
دیگه وقت فکر کردن ندارم:
که چی یارو از یاد بردم
چی یارو باید به یاد بیارم
که باید بهش بگم
یادش باشه
این این ِ وُ
این
همین
نیست.
میگه :((فراموشش کن )) وُ
من
فراموشش میشم.
بین ِ این همه جمعیت
فقط از راه دور میشناسم :
از راه دوری اومدم
من
از دورترین پیچها
پس ِهمه ی ِ غروبها
ممکن نیست برگردم:
آمدنی ام من
راهی برایم باز کن.
پنجره می تابد
آفتاب کن!
زمین سرد است
و
تاریک.
ده دقیقه
فقط ده دقیقه دیگر
همه چیزخنک خواهد شد:
این استکان چای
آن بانوی نشسته در پرده
وآن ببر چاک چاک که در بیابان تفتیده چنان می دودو خون بر تن خود خشک می( کند تا نامش ببر بماند.
اینجا مکانیست برای رفتگان
وآنها که می خواهند بمانند.
بیچاره ببر
که اسم کوچک خود را نمی داند
وراز ساده گراز را
و این را که پیرمرد همیشه چایش را در نلبیکی فوت می کندویک نفس هورت ( می کشد
وحتا
یک لحظه هم صبر نمی کند
تا باد بیایدو
پرده بیفتد.