خودم ُ از پا :
از بس که شکلکش شدم.
راهی پیشم نبود
تو رو پیش انداختم
گم شدی:
ازبس که عین خودش بودی
خنده هات اما
هنوز تو گوشم بود
فهمیدم رامُ درست میرم
حالا دیگه
هم از خنده افتادم
هم از خودم.
بازم زود ِ یادت بیاد
روزی رو که
اون خیابون بلندُ
ظل آفتاب
تا تهش رفتی وُ
شب که خونه رسید باتو
خستگی هات رو شونه های ِ زنت نشست
تو وُ زیرسیگاری ِ مرده ریگ ِ بابا بزرگ
رو ایوون.
به خدا ماه پشت ابرم دید
بازم یه بار به خودت نگفتی:
امروز
امروز
امروز...