تا پوتینی که خیلی به پام میومد
به پاییز برسه
با برگ برگای پاییز
خشکیده
خشکیده
زمستونم از راه رسید
جاپاهای ِ توی ِ برفم اومدن
که همین نزدیکیا
یه جایی جلو پام گم می شدن
اون دور دورا
حالا دیگه میدونم
خوب می دونم
پشت آلبالوا وگیلاسا
یه نفر همیشه منتظرمه
با پوتینایی که دیگه با پاهاش نمیان
به جاهایی که دیگه اصلن نمی بینم
بایستی کنارفنزهایی که حیات تو را از حیاط کارگاه جدا می کنند
سنگینی ات را
بیندازی روی تخت سینه ات
بر دستهایی که
بالای عصایت بیقرار تر می شوند
نگاهت را بدزدی از سر مهندسها
که یاد کسانی می اندازیشان
که ترجیح می دهند فراموش کنند
وهنوز برج بالاتر از عصایت نرفته
(نه با خودت
با آن غریبه که همیشه همراهت هست
و هیچ وقت روی خوشی نداشته ای که نشانش بدهی)
بگویی :((امشبم ...اینجا))
همه باهم ...
بکشید!
....
حواست باشه خیلی جلو نیفتی!
انقدی که ما جلو کشیدیم
نترس
دیگه چیزی جلودارمون نیست
پشت سرمونم که دیگه چیزی نمونده
تا براش عقب بیفتیم
توپامون ُ گفتیم
عقب سپاه بیارن
بلکه هدفمون ُ انقدر دور بشنویم
که خواب خودش بیاد وُ ما رو با خودش ببره.