بایستی کنارفنزهایی که حیات تو را از حیاط کارگاه جدا می کنند
سنگینی ات را
بیندازی روی تخت سینه ات
بر دستهایی که
بالای عصایت بیقرار تر می شوند
نگاهت را بدزدی از سر مهندسها
که یاد کسانی می اندازیشان
که ترجیح می دهند فراموش کنند
وهنوز برج بالاتر از عصایت نرفته
(نه با خودت
با آن غریبه که همیشه همراهت هست
و هیچ وقت روی خوشی نداشته ای که نشانش بدهی)
بگویی :((امشبم ...اینجا))