تا پوتینی که خیلی به پام میومد
به پاییز برسه
با برگ برگای پاییز
خشکیده
خشکیده
زمستونم از راه رسید
جاپاهای ِ توی ِ برفم اومدن
که همین نزدیکیا
یه جایی جلو پام گم می شدن
اون دور دورا
حالا دیگه میدونم
خوب می دونم
پشت آلبالوا وگیلاسا
یه نفر همیشه منتظرمه
با پوتینایی که دیگه با پاهاش نمیان
به جاهایی که دیگه اصلن نمی بینم